سلام و تسلیت
سلام و تسلیت
یادم نمیاد بعد چند وقت دارم می نویسم اما هرچی هست الان شدیداً احساس نیاز به نوشتن دارم.باید بنویسم شاید کمی آروم بشم.
دیشب اس ام اس دادم حال پدرتو بپرسم. جواب گرفتم که عموم فوت کردن.اول فکر کردم پدر یاسمن خانوم به رحمت خدا رفتند اما بعدش فهمیدم که یاسمن خانومه جواب میده و حاج آقا روز تاسوعا به رحمت خدا رفتند.
ازدیشب تا حالا حسابی ریختم بهم. یاد حال تو می افتم دلم می گیره. یاد خودم می افتم احساس گناه می کنم. یاد پدرت می افتم دلم می سوزه. یاد آرزوم می افتم حسرت می خورم.
خدا خودش شاهده چقدر دلم می خواست پدرتو ببینم. بارها تو ذهنم باهاشون حرف زده بودم. همیشه دوست داشتم با توجه به تعریفهایی که ازشون می کنی کنارشون باشم و اون خصلتهای انسانی و مردمداری را ازشون یاد بگیرم و...
افسوس و صد افسوس که سهم من از زندگی بیش از هر چیزی افسوس خوردن شده. افسوس لمس محبت مردی که دختری مثل تو تربیت کرده هم به بقیه اش اضافه شد.
یادم میاد یکزمانی اصرار زیادی کردم شماره پدرتو بدی که خودم یا خانواده ام با پدرت حرف بزنیم و تو با این توجیه که دوست نداری به من یا خانواده ام توهین بشه قبول نکردی! یادته در جوابت چی گفتم؟ کاش یادت بیاد. بهت گفتم با توجه به خصوصیاتی که تو از پدرت تعریف کردی بعید میدونم ایشون توهینی کنه اما تو طبق معمول لجبازی کردی و شماره را ندادی.
نمیدونم این چه حکمتی است.!
اصلاً بزارمش به حساب حکمت خدا یا رفتار خودمون؟
اگه خانوادگی درگیر بیماری پدرم نبودیم و مادرم چند روز زودتر زنگ زده بود بهت شاید الان همه چیز یکجور دیگه بود و نه تو عزادار بودی و نه من...
نمی دونم چی بنویسم که موجب رنجش تو نشم. می ترسم این نوشته ام فقط غمت را سنگین تر کنه و...
الان که دارم می نویسم بعد بیشتر از یکسال صورتم خیسه و دلم پر میزنه که باهات حرف بزنم. دلم می خواد شریک غمت باشم. دلم می خواد حالا که وقتشه کنارت باشم. حداقل بتونم باهات همدردی کنم ولی ...
خونه نشین شدم و حتی نمی تونم براحتی گریه کنم.
دلم می خواد پیشت بودم.
دلم می خواد بهت زنگ بزنم اما می ترسم بیشتر کنم درد و غمت را.
یادم میاد چند روز پیش غیر مستقیم گفتی رابطه ما باعث حال بد پدرت شده.گفتی ...
فکر می کنم حضور منو باعث فوت پدرت میدونی .
فکر می کنم ...
تو پدرتو از دست دادی. یتیم شدی.
تسلیت می گم سوگل.
تسلیت می گم سوگل.
تسلیت می گم.
کاش پدر خودم سالم بود تا مطمئن می گفتم پدرم برات پدری میکنه ولی ...
من تنهام.
مثل تو.
تو به خدا نزدیکی و من دورم.
همیشه از خدا خواستم که اونقدر زنده نمونم که مرگ عزیزانمو ببینم.
سخته.خیلی سخته.
کاش حداقل ...
..............................................................................................................
با خودم درگیرم که بهت زنگ بزنم یا نه.
نمی دونم کی این نوشته را می خونی اما امیدوارم هرچه خاک پدر محترمته عمر با عزت خودت و بقیه خانواده ات باشه.
بازم تسلیت میگم .هم از طرف خودم هم از طرف خانواده ام.
بیشتر مراقب مادرت باشین.