تبليغاتX
خدایا سرای محبت کجاست ؟

خدایا سرای محبت کجاست ؟

از دوریت دارم می سوزم تا کنار من نسوزی

سلام و تسلیت

سلام و تسلیت

یادم نمیاد بعد چند وقت دارم می نویسم اما هرچی هست الان شدیداً احساس نیاز به نوشتن دارم.باید بنویسم شاید کمی آروم بشم.

دیشب اس ام اس دادم حال پدرتو بپرسم. جواب گرفتم که عموم فوت کردن.اول فکر کردم پدر یاسمن خانوم به رحمت خدا رفتند اما بعدش فهمیدم که یاسمن خانومه جواب میده و حاج آقا روز تاسوعا به رحمت خدا رفتند.

ازدیشب تا حالا حسابی ریختم بهم. یاد حال تو می افتم دلم می گیره. یاد خودم می افتم احساس گناه می کنم. یاد پدرت می افتم دلم می سوزه. یاد آرزوم می افتم حسرت می خورم.

خدا خودش شاهده چقدر دلم می خواست پدرتو ببینم. بارها تو ذهنم باهاشون حرف زده بودم. همیشه دوست داشتم با توجه به تعریفهایی که ازشون می کنی کنارشون باشم و اون خصلتهای انسانی و مردمداری را ازشون یاد بگیرم و...

افسوس و صد افسوس که سهم من از زندگی بیش از هر چیزی افسوس خوردن شده. افسوس لمس محبت مردی که دختری مثل تو تربیت کرده هم به بقیه اش اضافه شد.

یادم میاد یکزمانی اصرار زیادی کردم شماره پدرتو بدی که خودم یا خانواده ام با پدرت حرف بزنیم و تو با این توجیه که دوست نداری به من یا خانواده ام توهین بشه قبول نکردی! یادته در جوابت چی گفتم؟ کاش یادت بیاد. بهت گفتم با توجه به خصوصیاتی که تو از پدرت تعریف کردی بعید میدونم ایشون توهینی کنه اما تو طبق معمول لجبازی کردی و شماره را ندادی.

نمیدونم این چه حکمتی است.!

اصلاً بزارمش به حساب حکمت خدا یا رفتار خودمون؟

اگه خانوادگی درگیر بیماری پدرم نبودیم و مادرم چند روز زودتر زنگ زده بود بهت شاید الان همه چیز یکجور دیگه بود و نه تو عزادار بودی و نه من...

نمی دونم چی بنویسم که موجب رنجش تو نشم. می ترسم این نوشته ام فقط غمت را سنگین تر کنه و...

الان که دارم می نویسم بعد بیشتر از یکسال صورتم خیسه و دلم پر میزنه که باهات حرف بزنم. دلم می خواد شریک غمت باشم. دلم می خواد حالا که وقتشه کنارت باشم. حداقل بتونم باهات همدردی کنم ولی ...

خونه نشین شدم و حتی نمی تونم براحتی گریه کنم.

دلم می خواد پیشت بودم.

دلم می خواد بهت زنگ بزنم اما می ترسم بیشتر کنم درد و غمت را.

یادم میاد چند روز پیش غیر مستقیم گفتی رابطه ما باعث حال بد پدرت شده.گفتی ...

 فکر می کنم حضور منو باعث فوت پدرت میدونی .

فکر می کنم ...

تو پدرتو از دست دادی. یتیم شدی.

تسلیت می گم سوگل.

تسلیت می گم سوگل.

تسلیت می گم.

کاش پدر خودم سالم بود تا مطمئن می گفتم پدرم برات پدری میکنه ولی ...

من تنهام.

مثل تو.

تو به خدا نزدیکی و من دورم.

همیشه از خدا خواستم که اونقدر زنده نمونم که مرگ عزیزانمو ببینم.

سخته.خیلی سخته.

کاش حداقل  ...

..............................................................................................................

با خودم درگیرم که بهت زنگ بزنم یا نه.

نمی دونم کی این نوشته را می خونی اما امیدوارم هرچه خاک پدر محترمته عمر با عزت خودت و بقیه خانواده ات باشه.

بازم تسلیت میگم .هم از طرف خودم هم از طرف خانواده ام.

بیشتر مراقب مادرت باشین.

 

+ نوشته شده در  90/09/17ساعت 13:25  توسط بهزاد  | 

می گن شبا فرشته ها

از آرزوی آدما

قصه میگن واسه خدا

خداکنه همین شبا

گفته بشه قصه تو پیش خدا

 

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  90/02/29ساعت 8:8  توسط بهزاد  | 

عشق

ازدیشب که خبرعروس شدنت را دادی تا حدودساعت۳صبح بیداربودم.

خوابیدم وحدود۵ونیم بیدارشدم.ازون موقع هم خوابم نبردکه نبرد.

سمت چپ سینه ام درد میکنه ودردش می پیچه تازیرگلوم.

قصدداشتم بیام اینجاوکلی مطلب بنویسم.اما خودم بعدش خنده ام گرفت.

من زیادی ساده  ام.البته ازنگاه تو مطمئنم که .... به نظرمیام.

۴۰ماهه ازساختن این وبلاگ  گذشته.سهم متفاوتی ازین بازی داشتیم.

شاهداین ادعاهم اینکه بعدازماه خردادچیزی ننوشتی تامهرماه.

۴ماه میشه!

امامن همیشه نوشتم.

تو شعرهای مبهم نوشتی ومن مطالب ساده وحرفای دلم.

قدریک دنیا حرف داشتم بزنم.اما حرفی ندارم.

خدانگهدار....

 

+ نوشته شده در  89/07/30ساعت 7:46  توسط بهزاد 

فکر

ازدیشب حسابی رفتم توفکر.

سمت چپ سرم درد میکنه.نصف سرم درد داره.

گاهی نمیدونم چی بایدبگم.هیچی نمیشه گفت.

ازظهرهم که همکارم مزاحم شد ازت خبری نیست.

اس ام اس دادم وجواب نمیدی.

امروزهمش خبر بد میشنوم.دومین خبر مرگ را عصرشنیدم.

دلم میخوادبخوابم.بخوابم وبعدچندروز که بیدارشدم دنیایکجوردیگه باشه.

ازظهرکه قطع کردی نه کاری انجام دادم ونه درس خوندم.

حسابی بهم ریختم.

+ نوشته شده در  89/07/25ساعت 20:17  توسط بهزاد 

عاقل

گفتی فردا شب مجلس خواستگاری داری.

امیدوارم عاقلانه تصمیم بگیری.

راستشو بگم مدتی هست که مطمئنم ما۲نفر از ۲دنیای متفاوتیم.

این تفاوت را من تازگی فهمیدم وازت گله دارم که بهم نگفتی وگذاشتی

بعدچندین سال خودم یکجورایی بفهمم.

تازه میفهمم خانواده ات خیلی هم بدفکرنمیکنن.اونا خوب میدونن این

وصلت شبیه ازدواج شاهزاده وگداست.روش شکست قبلی من ودوری راه

ونحوه آشناییمون وهمه ایرادات دانسته ونادانسته من را که بزاری خودش

هرآدمی خوشبینی را هم متقاعد میکنه که من بیشترشبیه به یک انگلم

تایک عاشق یایک خواستگاریاهرچیز دیگه.

اونقدراسم این مردک را آوردی که به این اسم به طور کل حساس شدم.

امابه نظرم نباید ادم بدی باشه.مغروره وخودخواهه.اما محسنات زیادی داره.

منم مغرور وخودخواهم.تازه من به قول تو ترسوهم هستم که اون نیست.

قرار نیست همه زندگیشون را باعشق شروع کنن.شاید عظمت عشق در

فراق باشه.یکجورایی مطمئن هستم که عشق به دلیل وجود فراق عشق شده.

وصال عشق را از حرارت وزندگی میندازه ظاهرا.

دلم میخواد وقتی رفتی سرخونه زندگیت با خیال آسوده وباتمام وجود دل بدی به

زندگیت وسعی کنی خوشبخت وشاد باشی.

رابطه ما ازروز اول هم اشتباه بود.اشتباه بودکه دل به چیزی بستیم که نباید.

نوع آشنایی ما هر۲ ما را نزد اطرافینمون برد زیر سوال وبراشون شدیم بچه ونادان

وهوس باز وکوته فکر و....

شایدکسی اینهارامستقیماْ بهمون نگفت ولی اینو حس میکردیم.

من بایدعاقل می بودم ونبودم.اونزمان که وقتش بود بایدمیرفتم.

الان توئی که جسارت داری ومیخوای این رابطه ای که ظاهراْ عاشقانه است اما

شده مایه عذاب همه را تمامش کنی.بازم آفرین به تو که شجاعی.

راستش منم ازین وضع خسته ام.

راستش من مدتهاست ازینهمه قهر وآشتی به ستوه آمده ام.

فکرمیکنم بسه.

سعی کن منو فراموش کنی.مهم خودتی که باید خوشبخت بشی.

مدتهاست دیگه نمی تونیم حرف دلمونو بهم بزنیم.چون ازهم دور شدیم.الان

هم می نویسم که حرفی را نگفته نزارم.

می نویسم که بدونی آرزوی خوشبختی تو را دارم.خوشبختی که مطمئناْ کنار

من بهش نمیرسی.زندگی شوخی نیست.تو زندگی معمولی وگاهی فقیرانه

کمتر میشه سراغی ازخوشبختی گرفت.این یک واقعیته.

الان قدر چیزهایی که داری نمیدونی.فردا که خدایی نکرده نداشته باشی به

سختی میفهمی که نداشتن درد بزرگیه.نتونستن عذاب کمی نیست اغلب.

زندگی من وخانواده ام درتمام طول سال به اندازه یک ماه خانواده توهم خرجش

نیست.خرجش نیست چون بیش ازین توانش رانداریم.

اگه یکروزی هم میومدی تو خانواده من بدون شک خجالت زده میشدی پیش همه

اطرافیان ودوستانت.شان تو بیش از توان منه.

امیدوارم با این ازدواج به تمام اون رویاهای قشنگ که داری وبا من بهشون نمیرسی

دست پیدا کنی.زندگی خارج ایران و مسافرتهای ماجراجویانه وتحصیلات دردانشگاه

خوب و...

همه اینها به علاوه یک زندگی شاد را برات آرزو دارم.

.................................................................................................................

یک اس ام اس جالب رسید دستم.

مادر دامادمون چشمش را باز کرده.به هوش اومده.

 

+ نوشته شده در  89/07/19ساعت 17:17  توسط بهزاد 

چرا نه؟

دیشب گفتی نیام!

دلیلشو را هم پرسیدم اما نگفتی.

چرا؟

+ نوشته شده در  89/07/19ساعت 8:44  توسط بهزاد 

میام

سلام گلم

میخوام بیام دیدنت.

اماروی خوش نشون نمیدی امروز.

بخوام بیام باید۴شنبه بیام.

دوست دارم نظرتو بدونم.

 

+ نوشته شده در  89/07/18ساعت 19:47  توسط بهزاد 

برگشتی

سلام

امروز صبح فهمیدم که برگشتی خونه.

صبح زود رفتم حموم وهمش داشتم به اومدنم پیش توفکرمیکردم.

بعدحموم سرمیزصبحانه مامان سراغت را گرفت وگفت میخوای چیکارکنی؟

منم گفتم قراره همین روزها برم پیشش.

پرسیدخانوادشو هم می بینی؟گفتم هنوزمعلوم نیست.

همه اینها را پیش خودم مرور کردم وامدم دفتر.اماوقتی باهات حرف زدم

زدی توی ذوقم وباسردی وگفتن متلک و... حالمو گرفتی.

حتی موندم چی بهت بگم.وسط حرف زدن هم خداحافظی کردی وقطع کردی

تماسمون را.

تازگی ها پیش خودم فکرمیکنم چقدر در این طرز رفتارت تقصیرکارم.

بدون شک تقصیر دارم.اما عزیزمن.

...

+ نوشته شده در  89/07/18ساعت 9:5  توسط بهزاد 

دسترس

کجایی گلم؟

دسترس نیستی واس ام اس هم دستت نمیرسه.

 

+ نوشته شده در  89/07/12ساعت 17:0  توسط بهزاد 

سلام گلم

امروز ازم خواستی درموردچیزی فکرکنم که قبلا"خودم بهش فکرکرده بودم.

استادی دارم که معتقده درصورتی که درنتیجه مطالعه جامعه شناسی نتوانی به تحلیل درست درمورد اجتماع دور و برت دست بزنی مطالعه جامعه شناسی ناقص وعملابیهوده است.به نظرم اشتباه نمیگه ولیکن به نظر من اگه درنتیجه مطالعه وتحلیل نتوانی تغییری ایجادکنی هم میشه گفت یکجورایی مسیرناقص پیموده شده.

حالااین حکایت منه.تو معتقدی من معمولا"منصفانه ودرست تحلیل میکنم ولیکن علی الظاهر به عمل درست نمی انجامد.دراینجامی تونم فقط وفقط 2نتیجه بگیریم.اول اینکه اون تحلیل درست نیست .دوم اینکه یااهل عمل نیستم ویاعملکرد درست رایاد نگرفته ام.

بارها به رابطه خودمون فکرکردم.به اشتباهات خودم وتو.به اشتباهات خانواده هامون و....

اگه بخوام منصف باشم ماچیزهای خوبی ازهم یادگرفتیم وچیزهای بدهمچنین.مثلامن یادگرفتم که کمی صبورتر باشم وگهگاه هم بتونم جلوی دهنم را بگیرم وحرف دلمو نزنم یاازاتفاقی که رخ داده چیزی نگم(نگاه مثبت دارم).وتویادگرفتی که بتونی بیشترازمنطق کمک بگیری وهمش بااحساس بامن رفتارنکنی.

اینجایک مشکل اساسی هست.مشکل اینکه که ماجنس رفتاری که ازهمدیگر آموختیم رابلد نیستیم ویابه طورناقص بلدیم.دچار افراط وتفریط می شیم.یادم نمیره که پارسال به چه ذوقی رفتم دنبال درست کردن موهام.می دونستم که ممکنه حتی خوشت نیاد.امامطمئن بودم چهره ام خیلی بهترخواهدشدکه شده.امادرهمون2-3روزعمل که حسابی کلافه بودم تو گیر دادی ومن هم مثلا" میخواستم مثل تو بشم اهل کمترگفتن ولی راهشو بلدنبودم وبالاخره اون کلافگی درد و...بعدعمل وهمچنین گیردادنهای توباعث شددعوامون بشه ومن کم طاقت وتوی احساسی افتادیم دردام رفتاری که بلدنبودیم ونتیجه اون شد30-40روز بیخبری وگریه وزاری و...

هیچ یادم نمیره چه شوقی داشتم.همش توی دلم میگفتم یکی ازایراداتم رفع میشه واگه خانواده ات منودیدن کمتر توی ذوقشون میخوره و...بااینکه کچل بودم وموهامو ازته زده بودم اومدم شمال که ببینمت هرچندهمش نگران بودم که شایدازدیدن اون وضع ناراحت بشی.یادمه کلاه سفیدی سرم بود.اماافسوس افتادیم توی چاله رفتارخودمون.

مایی که برنامه ریزی شده هیچوقت همدیگرو ندیدیم میخواستیم دست به رفتارهیجانی بزنیم یکدفعه همدیگرو ببینیم.

چه شود.به قول بابام دزدی هم هنرمیخواد.گدایی هم راه وروش داره.اونوقت من وتوی نابلد میخواستیم دست به کاری بزنیم که ازجنسش نبودیم وثابت هم شد که فکرمون زیاد درست نبوده.

اما امروز ودیروزو تمام این چند وقته بحث خودشو داره.نمیدونم ازکجاباید بگم.واقعیت اینه که نمیدونم اصلا بگم یا نگم.میدونی چیه.ماهردوتامون گرفتار ایراداتی هستیم که ازطرز تفکرمون نشات میگیره.تومدتها ازدیدن من و...به دلیل آقاجونت وحرمتشون اباء داشتی.ومن هم به دلایلی شبیه به همون طرزتفکرتو میخواستم هم حرمت پدرت حفظ شه وهم بتونم حرمت خانواده خودمو حفظ کنم.

میدونی چیه؟به قول معروف نمیشه ماهیگیری کرد وخیس نشد.

مشکل اینه که ماهی میخواستیم وهمیشه ازخیس شدن دوری کردیم.هرچیزی آداب مخصوص خودشوداره.حالااین آداب چقدردرست یاغلطه خودش جای بحث دیگه است که دراینجاجایی نداره.

یادیک جوک بی ادبی افتادم.شایدخنده داره اما فلسفه لزوماْغلطی نداره.همونجاکه میگه حالاکه گیر افتادی حداقل حالشو ببر.اونی که حالشو میبره درعین گرفتاری مطمئناً بازنده مطلق نیست.هرچند اونم زخم خورده....

سوالم ازخودم اینه که ماچقدرازرفتارهای مورد انتظار این دست علاقه وعشقهارا انجام دادیم که توقع داشتیم که بحث دیدن یا ندیدنمون درست ازآب درآمده باشه یا نه؟واقعیتش اینه که خیلی کم.خیلی کم.واقعاْخیلی کم.

اینجابحث من وتو نداره.منظورهر2هستیم.هردو مثل هم واندازه هم.چون هردودقیقاْ ازیک دریچه تقریباْ مشابه به این قصه نگاه کردیم.طبیعیه که چیزی که دیدیم هم می بایست خیلی شبیه به هم باشه وشاید بدتر ازهمه هم اینه که درنتیجه این چندسال مانوس بودن باهم این شباهتهای گاهاْ مشکلزا  افزایش هم پیداکرده.

یک سوال دیگه ازخودم دارم.ماچقدرازینکه روزی مشکلات حل بشه وبهم برسیم ترسیدیم؟چقدرباعث ترس طرف مقابلمون شدیم.اگه بخوام منصف باشم تواین زمینه هم کم نگذاشتیم.خواسته وناخواسته به دغدغه ها و...همدیگه اضافه کردیم واصلاْ حواسمون نبود این راهش نیست.اینی که من زیاد به خانواده ام برسم وتو هرروز حساس تربشی مشکل ازمنه وحتی 5درصدهم ازتونیست.منی که سعی میکردم یادبگیرم کمترحرف بزنم وکمتراحساسمو بگم و...که مثلاْ کمی به تو شبیه ترباشم خیلی راحت با گفتنهای مکرر ومستقیم از توجهم به خانواده ام باعث ایجاد حساسیت درتو شدم.دیدی میگم بلدنیستم! وقتی که تو یکسره همه چیزت حتی نشون دادن روی خوشت به من بستگی مستقیم وغیرقابل انکار به نحوه برخورد پدرت با تو داره منم ناخواسته ازت ترسیدم.ناخواسته منو ترسوندی.

امروزبازم به یک چیز دیگه فکر کردم.به اینکه چرا اینقدر ازهم دوریم.واقعیت را نمیشه انکار کرد.ازهم دور شدیم.شاید فقط چندقدم باشه اما همون چندقدم هم واسه این رابطه زیاده.زیاده ومدتهاست منوبه فکر واداشته.دارم فکرمیکنم چراتازگی اینهمه می تونی بیرحم باشی؟چرامیتونی اینهمه سردباشی؟چرامثل قبل وقتی ازم دلخوری ویاقهرمیکنم بندبند وجودم درد نمیگیره؟چرا می تونم به راحتی بهت بگم نمیام ببینمت؟و...؟...؟

میدونی یکی ازنیتهای امسال عیدمن چی بود؟امسال موقع سال تحویل واسه خودمون دعا کرد.واسه اولین بار.نیست کرده بودم که امسال حتماْ ببینمت وحتماْ بهت برسم.به جون مامان نمیدونم چند بار ولیکن درچندین نوبت میخواستم بیام دیدنت.اکثرش هم بدون گفتن موضوع به خودت.اما افسوس.نشد. نشدچون یاکارداشتم مثل همیشه!یا اسیر100 جورفکرهای ممانعت کننده شدم!یاتونخواستی.یا پدرت مریض بود .یاخودت مریض شدی و....می بینی همیشه بهانه بوده.همیشه بهانه بوده.اگه تمام اینها بهانه باشه اما یک چیزی هست که حتما دلیله.برای من دلیل کمی نیست. تاچندروز پیش همش فکرمیکردم این عشق چندساله وقتی با ندیدن اینقدرپرشوره حتمابادیدن مارنگ دیگه ای میگیره.همش فکرمیکردم به دلیل جایگاهی که پیش پدرت داری حرفتو باورمیکنه ومطمئن میشه که همدیگرو ندیدیم.این برام خیلی خوشحال کننده وجذاب بود بود که به پدرت ثابت بشه مانه هوس بازیم ونه تو بچه ای ونه من آدم زرنگ که گولت زده باشم.اماافسوس.پدرت منو که باورنکرد هیچ ِتو راهم باور نکرد.یک چیزی را اعتراف کنم؟راستش پیش آمده لحظاتی که فکرکنم مگه تو به پدرت مادرت چقدر حرفای غیر واقعی زدی که باورت نمیکنن؟شرمنده ام که اینو میگم اماچه کنم دیگه!آدمیزاده وفکرش 1000جامیره که نبایدبره.

امابحث اینبار.راحت گفتم نه .چون بدجوردلم شکست وقتی شنیدم چطوری میخوای عروس شی. تصوراینکه بیام ببینمت واین بشه آخرین واولین دیدارمون برام غیرقابل تصور بود.به جون خودت تصوراینکه بیام دیدنت ودرنتیجه دیدن من روزهای سخت وناراحت کننده بعدازدواجت پررنگ تر بشه بیشتر ازهرچیز ناراحتم میکرد.

تنبلی وخساست وتوجه زیادی به کار وخانواده و...را هم ازطرف تو میزارم روش که فکرنکنی دارم خودمو تبرئه میکنم.

الان که دارم اینها را می نویسم بازهم هوس کردی بی مهری کنی وجوابمو ندی.این رسم خوبی نیست که شروعش کردی گلم.این رسم اختراع توئه وخوشبختانه من حداقل درمقابل این یکی ایستادگی کردم وسعی نکردم یادش بگیرم.شک نکن این روش برخورد در دورشدن ما ازهم تاثیر داشته وگاهی مطمئناْ تاثیری بسزا وقابل توجه داشته.

یادمه قرار بود بعد عید فطربیام مشهدوبا پدرت حرف بزنم.یادته؟راستی چرانشد؟فکرنکنم درست یادت باشه.

نمیدونم دقیقاْ چقدرحرف زدم اما اونقدر حرف زدم که خسته شده باشی.

شک نکن که خیلی دوست دارم ببینمت. شک نکن که دوست دارم این دیدار هرچه بیشتر نزدیک باشه.شک نکن ...

منم کم کم شک ام داربرطرف میشه که سهم من نیستی ازین دنیای پولکی.و...

سوال آخر ازخودم اینه که زمان دیدارمون کی باشه؟بدون هماهنگی بیام که خوشحالت کنم؟یاباهاهنگی خودت باشه که همه چیز خراب نشه ؟

به نظرم میاد زیادی حرف زدم.ولی دلم میخواد یکبارهم که شده مطابق رسم عاشقی رفتارکنم.فقط امیدوارم چیزهایی که بلدیم اینباربه کمکمون بیاد ویکبارهم که شده موفق بشیم.

+ نوشته شده در  89/07/11ساعت 17:7  توسط بهزاد 

انتظاری بی پایان

 

 

غروب پاییز   برگهای ریز ریز   در انتظار یک عزیز

 

سالهاست که نشسته ام

 

   اشــک هـایـــم  جـــاریــســت    ابرها به احــتـرام مــن نمـــی بـــارنــد

 

    آواز غمناک بر زیر لب دارم       قناری ها هم به احترام من نمی خوانند

 

تنها یادگار من از او قاب عکسی از روی زیبای اوست

 

زمزمه های گـوش مــن صـدای پـاک و بــی ریا اوست

 

دل تــا ابـد در انـتــظــــار نـگــاه مـســـتــانــه ی اوست

 

از او شعر مینویسم امــا شــعر ناتوان از وصف اوست

        

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آری، تا زنده ام در انتظارم ، انتظاری بی پایان

+ نوشته شده در  89/07/09ساعت 20:46  توسط مریم  | 

درامد

تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر

و هيچ دست تمنا

دريغ سنبله ها را درو نخواهد كرد

دروگران، همه پيش از درو

درو شده اند

                                    م.مصدق

+ نوشته شده در  89/07/09ساعت 20:45  توسط مریم 

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب


    من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند 

 

       من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است


           آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهزاد

من بی تو هیچم بخدا

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 23:15  توسط مریم 

از دوریت دارم می سوزم بهزاد

نازنین من

        میخواستم به تو بیاموزم

                                  که خوشبختی

                                                          افسانه نیست

                                  که زندگی

                                                          داستان نیست

                                 که شیرینی

                                                          رویا نیست

وقتی کنار هم

             به غروبی دل انگیز خیره می شویم

                                                          زندگی مثل یک رویا شیرین است

وقتی که شبانگاه

                         آخرین بوسه

                                          بر لب هایمان جاری می شود

وقتی سحرگاه

                        لمس عشق

                                          چشممان را به دنیا باز می کند

وقتی شکوه لبخند

                      زینت لب های مست مان می شود

                                                                    خواهی دید

                                                                                که خوشبختی

                                                                                                   افسانه نیست

                                                                                 که زندگی

                                                                                                    داستان نیست

                                                                                که شیرینی

                                                                                                    رویا نیست

                                                                                                                            ...

             که یک نفر

                             در دل شب

                                          همدم خوشبختی هاست

              یک نفر

                          همسفر سختی هاست

 

 

 

 

که لایق اشک های پاک تو

                            نه کلمه است

                                            و نه همدرد

         

  

                                                          

                                                                              که  آغوشی سرشار از عشق است 

 

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 23:3  توسط مریم 

می گوید

آنكه مي گويد دوستت مي دارم
خنياگر غمگيني ست
كه آوازش را از دست داده است
اي كاش عشق را ، زبان سخن بود
هزار كاكُلي شاد ، در چشمان توست
هزار قناري خاموش ، در گلوي من
عشق را
اي كاش زبان سخن بود
آنكه مي گويد دوستت مي دارم
دل اندوهگين شبي ست
كه مهتابش را مي جويد
اي كاش عشق را ، زبان سخن بود
هزار آفتابِ خندان در خرام توست
هزار ستاره ي گريان در تمناي من
عشق را
اي كاش زبان سخن بود
+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 19:17  توسط بهزاد 

جام تهی

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند

من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 19:15  توسط بهزاد 

غمگین چوپاییزم

غمگين چو پاييزم ، از من بگذر شعري غم انگيزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم                         بگذشته در آتش همچون روزم
غمگين چو پاييزم ، از من بگذر                              شعري غم انگيزم ، از من بگذر

بگذار اي بي خبر بسوزم                                        چون شمعي تا سحر بسوزم

ديگر اي مه به حال خسته بگذارم                              بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم                 آه ، در غم اين عشق بي حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزي                                        بي پروا در کنار من نسوزي
همچون شمعي به تيره شب ها
مي داني عشق ما ثمر ندارد                                  غير از غم ، حاصلي دگر ندارد
بگذر زين قصه ي غم افزا

غمگين چو پاييزم ، از من بگذر شعري غم انگيزم ، از من بگذر

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 19:11  توسط بهزاد  | 

دنیا

چه رنجی از محبتها کشیدیم .. برهنه پا به تیغستان دویدیم ..

به دوش خستگان باریست دنیا .. مرا در موج حسرتها رها کرد..

عجب یار وفاداریست دنیا .. عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا ..

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 19:9  توسط بهزاد  | 

خانه دل

در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گويم
که آرايشي از عشق کس اين خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 19:3  توسط بهزاد 

تفاهم

بارها شنیده وخونده بودم که تفاهم برای زندگی ضروری است.

امروز نکته ای شنیدم که...

تفاهم=توانایی تحمل تفاوتها

اگه این نگاه را بپذیریم نتایج بدی بدست میاد.

مطمئناْ تو وآقاجونت تفاهم ندارین واگه تاحالامشکلی نبوده به دلیل

دیده نشدن ویاعدم وجود این تفاوتهابین شما بوده است.

آقای دانشمند می گفت نیاززندگی مشترک داشتن تعلق است ونه

گفتن تملق.امامشکل اینجاست که دربین ما مردم این سرزمین دومی

خیلی طرفدارداره مخصوصابین صاجبان قدرت وثروت.

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 17:34  توسط بهزاد  | 

زنگ زدی

زنگ زدی وباخشونت حرفتوزدی.

درحد۲جمله.

 

+ نوشته شده در  89/07/07ساعت 18:37  توسط بهزاد 

شعری دردناک

پدرم گفت نماز از چه شکستی بی دین!؟

 گفتمش طاقت بی غیرتیم نیست ببین

مهر خاک وطنم،هست به سجاده اسیر

 زیر سجاده نوشتست پدر! ساخت چین.

 

دارم فکرمیکنم به حقیقت این شعر.میشه گفت دردآوره.

دردنیای پرازگرسنگی ودرد دور وبرم همه چیز خارجی است.فقط

چین نماد بدبختی مضاعفه.

 

 

+ نوشته شده در  89/07/06ساعت 19:59  توسط بهزاد  | 

...

هرچی فکرکردم اسم این نوشته را چی بزارم نشد.یعنی چیزی به ذهنم نرسید.
دیروز حال وروزخوشی نداشتی.دیشب هم بهتراازروزش نبودی تااینکه بااون کاری
که با آقای س کردی به نظرخیلی سرحال بودی.
ازم چیزی خواستی که نمیشدانجامش داد.حسابی ازم دلخورشدی یابهتره بگم
کار ازدلخوری گذشت وحسابی با حرفات شرمنده ام کردی.
پیش میادلحظاتی که آدم نمی تونه درست فکرکنه وتصمیم بگیره.
واسه خودم این سوال بودکه اینهمه ناراحتی کمی غیرمعموله.بعدش که خوب
فکرکردم دیدم می تونه کاملا طبیعی باشه.من دیدگاه خودم به مساله نگاه
میکردم ونمی دونستم وتقریبانمیدونم چی توی ذهن بود وهست.
اگه بخوام فکرکنم اون خواسته خیلی برات مهم بود برام کمی عجیبه.حداقل با
شناختی که دارم کمی غیرعادیه.
مساله احتمالانیازبه همدلی وهمراهی بود.ومطمئنا بحث رفتن به همراه خواهرم
طبق معمول حسابی حساسیت زا شد.
امروز خبربدی بهم دادن وساعتی بعداون خبرتوباحرفات حسابی ازخجالتم درآمدی.
مادر شوهر فرزانه سکته مغزی کرده ورفته تو کما...
بنده خدا توی دستشویی سکته کرده وباصورت خورده زمن وداغون شده.
وقتی این موضوع راشنیدم که داشتم حدودساعت۱۰میرفتم ازدانشگاه بیرون تابرم
دفتر.
شنیدن این خبر بنابه دلایلی چندخیلی ناراحتم کرد.
...م حسابی تیرمی کشید.گفتم باتو حرف بزنم تاکمی آروم بشم اما...نشد.
الان هم اومدم دفترودارم می نویسم.
می نویسم به این امیدکه کمی آروم تربشم.
نمیدونم چی بگم.ذهنم یاری نمیکنه.
دلم میخواد بودی وباهات حرف میزدم وکمی سبک میشدم ولی وقتی بودنم اذیتت
میکنه وخودت ازم خواستی دیگه بهت زنگ نزنم مردد میشم.هرچندکه اس ام اس
دادم اما سرد جواب دادی.
گاهی ازت می ترسم.خیلی بی رحم میشی...
...........................................................................................................
بهتره برم.
 
+ نوشته شده در  89/07/06ساعت 19:52  توسط بهزاد  | 

عجیب

امروزمتنی می خوندم.

جمله ای عجیب دیدم وتامل برانگیز.

برنارد شاو : بترس ازکسی که خدایش درآسمان است.

+ نوشته شده در  89/07/05ساعت 16:19  توسط بهزاد 

خشن

دیروزنتونستم باهات حرف بزنم.

هربارزنگ زدم گوشیت خاموش بود.خودت هم برخلاف روزهای قبل زنگ نزدی.

امروزهم که زنک زدم خیلی عصبی جواب دادی وباخشونت حرفهایی زدی.

مطمئنم که خبری شده وچیزی به من نمیگی ودرعوض خشن برخوردمیکنی.

گاهی فکرمیکنم چرا بعضی اوقات دوست داری منو بچزونی.

مگه من دیروزچندساعت کلاس داشتم؟!!

امیدوارم کارهایی که گفتی تا شب داری به خوبی انجام بشه.

+ نوشته شده در  89/07/05ساعت 11:39  توسط بهزاد 

دلشکسته

امروز فهمیدم اوضاع روحیت خیلی خرابه.

ازخودم می پرسم چراحضورمن بایدباعث اینهمه مصیبت بشه.

ازینکه می بینم اونیکه می پرستش تورا ازخودش رونده ناراحتم.

پدرت مردمهربونیه.

شایدداره تمام تلاشش را میکنه تا تورانجات بده.

مطمئنم ایشون هم کمترازتوسختی نمیکشه.

دیشب دردعجیبی توقلبم داشتم.ترسیده بودم.امادعامیکنم...

+ نوشته شده در  89/07/03ساعت 19:47  توسط بهزاد 

مهربان

امروزکمی مهربون شدی.

اماعصرجواب تلفن نمیدی.

 

+ نوشته شده در  89/07/01ساعت 21:27  توسط بهزاد 

سفر

جات خالی بود.

چندروز سفربودم.

خانوادگی رفتیم شمال.

ازاینجاکه راه افتادیم ۶ساعت طول کشیدرسیدیم تهران.

طبق قولی که داده بودم تومسیرراه اس ام اس دادم.

شنبه راه افتادیم وعصرحدود۶-۷رسیدیم شمال.

هرکاری کردم گوشیت چواب نداد.چندتااس ام اس هم دادم وجواب ندادی.

فرداش رفتیم دریا.

کناریک روستابود.

هرکاری کردم نه شد زنگ بزنم ونه اس ام اس میرفت.

ظاهرا آنتن بود ولی شبکه اونجا راه نداد که نداد.

روزبعدش هم که زنگ زدم وحرف زدیم.

دیروز هم ساعت۱۰راه افتادیم ازشمال وساعت۲نصف شب رسیدیم.

خیلی خسته شدم.

ازجاده چالوس برگشتیم.

یاداون سفریکروزه افتادم.

باچه ذوق وشوقی اومدم شمال وباچه حال خرابی برگشتم تهران.

ازجاده چالوس واومدن اونروزم هیچی یادم نمونده جزخوردن یک استکان چای.

به نظرم اصلا راه طولانی نبود.

شوق دیدنت خیلی زیادبود.

اماراه برگشت رایادمه.

جاده هراز.

باچه حماقتی رانندگی کردم.

ترس وخشم اونشبم را هیچوقت فراموش نمی کنم.

دیروز توراه همش به یادت بودم.

تمام مدتی که شمال بودم جات خالی بود.نه فراموشت کرده بودم ونه کم

توجه بودم.

مشکل ازمخابرات بود.

اماکاش اگرهم به فرض کم توجهی کردم تویادی ازمن میکردی بدجنس!

راستی یک چیزی.

برو به آقاجونت یک سربزن.

+ نوشته شده در  89/06/31ساعت 20:42  توسط بهزاد